تبليغاتX
راي اولي ها-4

بيشتر اوقات گوش مي كنم تا حرف بزنم.ولي دو روزه كه فقط حرف مي زنم و نه مجال حرف زدن مي دم نه خودم ديگه حرف نمي زنم.هيش كي هم وضع بهتري از من نداره...

 قرار بود لحظه اي اخبارو به گوشيش زنگ بزنم و بگم.هر ساعتي هم بود فقط بايد مطلعش مي كردم.از خواب چند بار بيدارش كردم.اولا بهش اميد مي دادمو هم اون مطمين بود هم من.هم تمام ملت سبز پوش. اميد وار بوديمو هستيم.

 مي گفت فكر مي كردم"دم صبحا بهم زنگ مي زني و مي گي: صبورا...صبورا.....اونوقت منم مي رم داد مي زنم و همرو بيدار ميكنم.اونوقت كلي اينو اون و بيرون دعوت مي كنيم.كلي جشن مي گيريم.كلي خستگي در مي كنيم. كلي عقده ي اين 4سالو در مي ياريم.قرار بود تو بري به همه ي اونايي كه روشن كردي شيريني بدي... چه برنامه هايي داشتيم....چه خوش حالي هايي كرده بوديم.....چه حيف..."

 از جمعه شب صد باري با هم حرف زديم از اون وقتي كه من پاي صندوقا با شناسنامم رفته بودم تا اون وقتي كه هي افسوس مي خورديم....

 بهش گفتم"همينه صبورا.آخرش همين شده ديگه.گريه و افسوس رو بي خيال بيا در مورده يه چيزاي ديگه صحبت كنيم.ولي نمي دونم چرا در مورد هر چي حرف مي زديم آخرش به همين افسوسا بر مي گشتيم.

 ساعت 4 بود.قرار گذاستيم بريم سينما.بي خيال همه چي بشيم.4:15راه افتادم.يه 20 دقيقه بعد دم موزه ي سينما رسيدم بهش.دستگاهي رو كه ازش راني مي خواستيم بگيريم سرمون رو يه كم گرم كرد.كلي سرش خنديديم.به راني سوراخ،يه پول خوردنه دستگاه،يه با دستگاه بلد نبودن كار كردن،به همه چي الكي مي خنديديم.

 تمام پوستر ها و عكس ها و روبان ها مشت مشت كف اتاقمن.هرازگاهي نگاشون مي كنم.بهشون افتخار مي كنم.هم به خودم هم به اونا هم به صبورا هم به صاحب عكسا هم به بغض ته گلوم.به تمام اشكا و راي هاي ملت كه از صندوق اصلي يعني جاشون به يه صندوق ديگه رفتن.به همه چيه اين دو روز افتخار مي كنم.

 وسط فيلم"درباره ي الي"فيلم قطع شد.بگم بگم؟هاي مردم،بگم چرا فيلم قطع شد؟اسناد و مدارك نشون مي ده هاشون،كاره محمودياس گفتنشون نشون مي ده مردم همچنان افتخار آميزند.همه همه....

 توي تاكسي خانمه مي گفت فقط 13 ميليون توي فيلم موسوي دو مي دادن اونا روزه راي چي شدن؟توي ذهنم روز راي رو با كلمه ي زمان شمارش عوض مي كنم.

 بعضي ها توي شوكن.بعضي ها براشون عين جوكه نتيجه ها.خيلي ها بي خيالو خيلي ها هم معترضو عصبين. همه هم ناراختن.منو صبورا توي همه ي دسته ها قرار مي گيريم.مي ريم سينما كه بگيم بي خيال.فحشو بد و بيراهم مي ديم.گريه هم مي كنيم.بعدشم يه دوتا دوتا چهار تا با آماري كه خودمون داريم مي كنيم و نتيجه رو با آمار اعلام شده مقايسه مي كنيم و خندمون مي گيره.دقيقا مثه اون موقع هايي كه بعد مناظره ها و برنامه ها برامون اس ام اس مي يومد مي خنديديم.

 سه هفته پيش يه عالمه پوستر رو به راهروي اتاقم زدم.هر چي به در اتاقم نزديك تر مي شدي انبوه پوسترا بيشتر مي شد.يه جوري كه وقتي به در اتاقم مي رسيدي انگار كه به"ستاد خانگي ما خوش آمدين"بر مي خوردين.اون موقع كه زدمشون خيلي خوش حال بودم.با خودم مي گفتم سه هفته ديگه چي جوري هستي؟

 امروز صبح گفت"كه پاش توي اين وحشي بازي ها كبود شده.گفت كه يكي از سربازا لگد زده."اونيكي مي گفت"مي رم بينشون گريم مي گيره.نمي تونم اين همه خشونتو ببينم.عينه اسراييلي ها مردمو مي زنن.حتي مردم عادي رو مي زنن.من هنوز هيچيم نشده."به اون ها هم افتخار مي كنم.به هر دو تا خاله هام كه توي تمام انتخابات هي پزشونو مي دادم و مي دم هم افتخار مي كنم.به شجاعتشون به همه چيشون.(واقعا ايول)

 از سينما كه بيرون اومديم توي حال و هواي"درباره ي الي بوديم"كه صداي بوق هاي پي در پي مردم،روبان هاي باز نشده و دو دو دادناي مردم ما رو ياده"درباره ي مير حسين"انداخت.كنار خيابون وايساديم با افتخار به ماشينا و مردم نگاه كرديمو ما هم دست به كار شديم و هي به مردم دو داديم.

بهش مي گم چرا نمي ري بيرون عين خواهرات جيغ و داد كني؟مي گه"من دو تا بچه دارم كه اونا ندارن."ولي خواهره اين دو تا خواهر هم فعاله توي خونه از اون اوله انتخابات برا خودش يه ستاد داشت.تحليل مي كرد.وبلاگا و سايتا رو زير و رو مي كرد و هي برا همه كامنت مي ذاشت.

 با خودم كلي حرف زدم.كلي خودمو راضي كردم كه بيامو پستاي قبلي وبلاگمونو بخونم.نه مي خواستم گريه كنم نه مي خواستم افسوس بخورم و نه هيچ چيزه ديگه.مي خواستم افتخار كنم....اومدم و 30سيبه سبز رو نوشتم ديدم اونم فيلتره.همه جا بسته شده.سرعت اينترنت پايينه.هيچ وبلاگ و سايتي باز نمي شه.

 بهش مي گم"بذار منم برم ونك و اين جور جاها كلي جيغ جيغ كنم.نمي تونم خونه بشينما...."

 رو چهره ي همه يه دور و بريام يه دود سنگين نشسته.تو دلشونم يه بغضه سنگينه....

 به همه افتخار مي كنم.به رييس جمهوره منتخبيه مردم عزيزم،به يار انتخاباتيم،به خودم،خاله هام،خواهرم،مامانم، به خانم چپ كوك كه با خسته نباشيد گفتناش يه كم دلمون رو آروم مي كردن و خستگيمونو در مي اووردن.به همه ي مردم.من به همه افتخار مي كنم.و از اون هايي هم كه جاي صندوقا رو عوض كردن ممنونم.ممنون كه يه دوم خرداد مانندي رو براي ما ساختيد.كه هر وقت ياده اين پيروزي بزرگمون مي افتيم ياد شجاعتامون مي افتيم يه لبخند افتخار آميز تمام وجودمونو بگيره.ممنونم  و خوش حالم و تبريك مي گم به همه ي همه ي ملت سبز پوشمون.خسته نباشيد همگي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:38  توسط مديحه  | 

مي گم:راستيا ديگه كم كم داره همه چي تموم مي شه ها اصلا حواسمون نيس...

مي گه:اه....خيلي خوش گذشتا...داشتيم حال مي كرديم تا امتحانامون تموم شد وقتمون باز شد اونم داره تموم مي شه.خيلي حال كرديم.خيلي خوش گذشت.

مي گم:آره.خيلي باحال بود خيلي.

دوتامون داريم به آخره همه ي اين خوش گذروني ها فكر مي كنيم.چيزي به هم نمي گيم.ولي...

مي گم:اه راستي ديگه وبلاگمونم داره كارش تموم مي شه....چه حالي داد مشاركتي نوشتنا....

مي گه:راس مي گيا.چي كارش مي كنيم آخر آخرش؟

دوباره كلمه ي "آخره آخرش" ما رو تو فكر مي بره.ولي هيش كي هيچي نمي گه.

مي گم:يه پست مي نويسيم كه خداحافظ و بعد مي ذاريمش اون گوشه و هر وقت خواستيم مي ريم با افتخار به كاراي راي اولي-4 بودنمون كه هيچ وقتم تكرار نمي شه نگاه مي كنيم و يادمون مي ياد كه چقدر شجاع بوديم و هي افتخار مي كنيم.بعدشم تو مي ري يه وبلاگه مستقل مي نويسي و منم به كاره وبلاگ سفيد نويسيم ادامه مي دم.

هيچي نمي گه.حتي اون مخالفت هميشگيشم براي وبلاگ مستقل داشتن نمي كنه.ساكته.دقيقا مثه من.موضوع براي فكر كردن زياده نمي دونم و نپرسيدم كه داره به چي فكر مي كنه.فقط مي دونستم كه دو تا آدم دارن فكر مي كنن.به اين كه راي اولي-4 بودن چه قدر مي تونسته خاطره انگيز باشه و چقدرم  بود و هست.

صداي به اميد يه خداحافظي سبز شيرين توي گوشم هي مي پيچه.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:26  توسط مديحه  | 

@:مامان و بابات رای میدن؟؟

#:نه بابا!ما اصلا سیاسی نیستیم! رای کیلو چنده؟!

@:ولی مامان و بابای من همیشه رای میدن،میگن سرنوشت تو همین جوری معلوم میشه...

#:...البته مامانم گفت این دوره رای میدیم،چون آینده ی من خیلی براشون مهمه...آخه می دونی؟؟من دانشگاه میرم خارج.

@:چه جالب!منم همین طور!!

#:خواهرم میگه دانشگاه های اینجا اصلا خوب نیستن،هر رییس جمهوری که میآد میگه درستش میکنیم ولی انگار نه انگار!

@:آره بابا،اصلا چه فرقی میکنه که به کی رای بدیم،شناسنامه ی بابای من سفیدِ سفیده.بابام میگه تا وقتی صفحه ی وفات پر بشه هم همین طوری می مونه.

#:راستی دیروز خواهرم کلی پوستر اورده بود خونه،که وقتی بریم بیرون بگیریم دستمون.تو مناظره رو دیدی؟

@:نه بابا!ماهواره کلی برنامه داشت.آخه بشینم مناظره ببینم که چی شه؟؟

#:(سرش را به نشانه ی تایید تکان میدهد)

.

.

.

#:میگما!من حوصله ام سر رفته!پاشیم بریم ستاد؟؟

...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:47  توسط صبورا  | 

خانم باراني يك زن است.نه اين كه زن بودن فقط به معناي مرد نبودن باشه،بلكه اون يه زنه با تمام ويژگي هاش. هر هفته براي رفتن به آموزشگام آژانس مي گرفتم،با رانندگان مختلف آشنا بودم.بعضي ها باهام خوب ارتباط برقرار كردن،بعضي ها به وسيله ي غر زدن به شرايط حاكم سر صحبت رو باز مي كردن،بعضي ها تمام وقت گوشيشون دستشون بود و با اون حرف مي زدن و من به وسيله ي گوش دادن به حرفاشون از بي تفاوت بودن در مي يومدم، بعضي ها هم خيلي بي خيال يه دستشون سيگار و يه گوششون به آهنگاي رپي بود كه صداش كل ماشينو گرفته بود.فصل مشترك همه ي اون ها هم منظم نبودن،آدرسو گم كردن و سر وقت نبودن بود.                                                                                                  

همه ي اين عوامل باعث شد كه براي اولين بار به تاكسي بيسيم بانوان زنگ بزنيم.5دقيقه زود تر از زمان مشخص شده خانم راننده اومد.آدرسو به صورت كتبي بهش داديم و اون بدون هيچ پرسش و راه گم كردني منو به مقصد رسوند.ما كه از دير كردن و بي نظمي اكثر رانندگان آقا به ستوه اومده بوديم،بدون هيچ چون و چرايي خانوم باراني رو به عنوان سرويس هفتگي انتخاب كرديم.                        

هفته هاي اول حال و احوال پرسي تنها راه ايجاد رابطه بود.خانم باراني يك زن پركار در عين حال خوش اخلاق و مهربونه.يه خانومه جوونه كه با وجود بزرگ كردن يه دختر و يه پسر شيطون و اين همه كار كردن آثار خستگي و پيري توش ديده نمي شه.   

دوم خرداد بود.منو صبورا براي رفتن به استاديوم بايد به خالم ملحق مي شديم.براي اين كار هيچ كاري از دوتا نوجوونه 14 ساله جر كمك گرفتن از خانوم باراني بر نمي يومد.تعريفاي من از خانوم باروني صبورا رو خيلي مشتاق كرده بود كه ببينتش.اين اولين ديدار اونا بود.                                                                            

منتظر شدم تا صبورا هم بيايد و بعد مراحل روشن كردن خانوم بارانيو طي كنيم. صبورا اومد.بعد از كلي كل كل كردن سر اينكه چه كسي بحثو شروع كنه،قهرمان مظلومي به نام مديحه از خانوم باراني پرسيد:خانوم باراني شما اين دوره ي انتخابات راي مي ديد؟

_بايد راي بدم؟

_ما فقط داريم يه سؤال مي پرسيم كه آيا راي ميديد يانه؟

_راستش هنوز فكرامو دقيق نكردم.حالا بينيم كه نامزد انتخاباتي مورد نظر شما كيه؟

_آقاي مير حسين موسوي رو مي شناسيد؟

_آره كه مي شناسم.اتفاقا من هميشه به خودم گفتم كه راي نمي دم اگه اين دوره بدم فقط به اون مي دم.شانس اوورديد كه كانديدتون خيلي خوبه.اگه يه نفره ديگرو گفته بوديد كه...

_نه بابا اون يه نفره ديگرو كه اصلا نمي گيم.شك نداسته باشيد.

منو صبورا براش گفتيم كه دو تا راي اولي-4هستيم.طرفدار ميرحسينيم. و شما اولين نفري هستيد كه ما روشنش كرديم.(همين كه حرف مي زديم هي كف دست همديگه مي زديمو ايول ايول مي كرديم)خانوم باراني هم با اين جمله كه من روشن بودم تقريبا،ضدحال بدي رو به ما زد و فهميديم همچينم فعاليتي نكرديم.بعد براش گفتيم كه هر وقت هر كي رو روشن مي كنيم قراره يه دستبند براش ببنديم.         يه دستبند در اووردم و براش كنار صندليش گذاشتم.بهش گفتم كه سعي كنيد اطرافيانتونم روشن كنيد.اونم گفت 10 نفر كم كم براتون روشن مي كنم.بعد آرزوي موفقيت كرد و ما پياده شديم

***

دوشنبه پس فرداي آن روز دوباره خانم بارانيو ديدم.ازش پرسيدم كه:دستبندتون كو خانم باراني؟

_يه دختره جوونو روشن كردم بعد گفت كه من از اين روبانا مي خوام منم گفتم كه برات مي گم بيارن ولي كوتاه بيا نبود ازم گرفت.

ازش پرسيدم:چن نفر رو روشن كرديد؟

_شوهرمو روشن كردم.چن تا از مسافرام رو هم براشون صحبت كردم.ولي دو روز فرصت كميه ها!!! يه كم وقت بده.خودت توي دو هفته فقط منو روشن كردي.تازشم منو دست كم گرفتي فقط يه روبان بهم مي دي؟

از كيفم 5تا روبان دراووردم و بهش دادم.گفتم ببينم كه چه مي كنيد؟موقع پياده شدن هم يه روبان به آنتن ماشين سبزش زدم.

***

دوشنبه ي بعدي هيچ اثري از روبان هايي كه بهش دادم نبود.حتي روباني كه به آنتنش زده بودمو هم كنده بودن.به شيشه ي ماشينش پوستر زدم.براش بازم روبان بردم.هر وقت كه مي ديدمش ازش از كارايي كه كرده بود مي پرسيدم.اونم خيلي اميدوار مي گفت هر كي رو كه سوار مي كنم موسويه!!نيازي به روشن كردن نداره.فقط همه يه روبان كم دارن.هي بهم اميد مي ده كه نگران نباش اون مي ياد.اون پيروز مي شه و اين حرفا...                                                             

از دخترايي كه به عينكشون روبان مي زنن،پليس هايي كه طرفداره ميرحسينن،از تجمعاي مردم توي خيابون ها و شعار هاشون براي مير حسين،از مادرش كه 6متر پارچه ي سبز گرفته و تيكه تيكه كرده داده بدن ستادا،از اينكه رفته خواهرا و خواهر زاده هاشو روشن كنه و فهميده اونا خودشون توي ستادن از.........

خيلي پرانرژي برام از همه چي تعريف مي كنه.از اينكه نمي تونم راي بدم از خودم بيشتر ناراحته ولي با اين جمله كه ايشالا برا دوره دومش راي ميدين اميد بهم ميده!!هر دفعه مي بينمش شاده و اميدوار.قرارم گذاشته كه روز جمعه بياد دنبالمو من براش توي برگش بنويسم :

راي من:مير حسين موسوي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 15:0  توسط مديحه  | 

توی خیابون ها چند تا صفحه ی بزرگ سفید زدن و روش نوشتن"محل تبلیغات"، روی صفحه ی اول خیلی ناشیانه با اسپری سبز نوشته بودن:"یک یا حسین(ع) تا میر حسین" و مهر بزرگ قرمز رنگ "احمدی نژاد" هم کنارش به چشم می خورد.رو صفحه ی کناری با اسپری قرمزنوشته بودن"احمدی نژاد روعشقه" و چند تا پوستر پاره شده (احتمالا توسط افراد بی کار و یا طرف داران نامزد رقیب) هم کنارش بودن با مضمون "رای به میر حسین موسوی".جالب تر از همه نوشته ای بود که با ماژیک نوشته شده بود:"هیچ کدومتون هیچ کاری نمی کنید!"

یه لحظه این صفحه هارو یه جور دیگه تو ذهنم مجسم کردم:پوستر های همه ی نامزد ها،با فاصله ی معین کنار همدیگه،سالم و دست نخورده.آیا در اون صورت این فضای بی قانون و ناسالم در تبلیغات به وجود میومد؟احتمالا نه.ولی از طرف دیگه،آیا در اون صورت یه دسته جوون راه می افتادن تو خیابون و بین مغازه ها،تاکسی ها و مردم تبلیغ پخش می کردن؟آیا اصلا اکثر حامیان رو دانش جو ها و جوون ها تشکیل می دادن؟آیا با شور و شوق وصف ناشدنی با دوستاشون در مورد انتخابات صحبت می کردن و بهشون دست بند میدادن؟

این حالت صفحه های تبلیغ توی خیابون ها حالت درونی خیلی از مردم هم هست.همون حالتی که وقتی یکی رو می بینی که پوستر رقیب تو دستشه،می خوای یه پوستر خیلی بزرگ تر از نامزد مورد علاقه ات رو بگیری جلوی چشماش و به زبون بی زبونی بگی:"آهای!!!چی خیال کردی؟!!"نمی خوام بگم این کار درستیه،یا این روش خوبیه.نه،چون آخرش وقتی این حالت شدید بشه یا از کنترل خارج بشه چیزی نداریم جز یه رقابت ناسالم و یه عده که به خون هم تشنه ن.

اما یه ذره از این حس(که یه ترکیبیه از غیرت،غرور،شور جوونی و حس مسؤولیت)شاید خوب باشه.اما به صورت معقول و تحت کنترل.شاید اگه یه ذره از این حس نبود این همه آدم نبودن که سال ها از انتخابات قهر کرده باشن ولی این بار بیان و رای بدن،شاید هیچ مغازه ای به شیشه ی ویترینش عکس یکی از این 4 نفر رو نمی زد،و شاید هیچ کسی نمی اومد (یا نمی تونست) خیلی درشت روی این صفحه ها بنویسه: :"هیچ کدومتون هیچ کاری نمی کنید!".احتمالا این فرد از صحنه طرد شده بود.وقتی این حس هست،همه تو صحنه هستن:موافقان یک نامزد،مخالفانش و حتی اون کسی که با کل این مبحث مخالفه.همه هستن،همه.پس چرا باز هم می خوایم این حس،حتی یه ذره ازش ایجاد نشه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 13:57  توسط صبورا  | 

اين جا آموزشگاه موسيقي نواي تاره.اين جا منو ياده استرس قبله تحويله يه هفته نواختنم مي ندازه.ياد سكوت و حرف نزدنم.با اين همه خيلي ازش خاطره هاي خوبي دارم.معمولا كه ازش بيرون مي يام حالا خيلي خوبه و كلي انرژي براي تخليه كردن دارم كه شايد به خاطر سكوت و شيطوني نكردناي سر كلاسمه.در حالي كه يه عالمه جا و يار براي شيطوني كردن وجود داره.

آموزشگاه  هاي موسيقي يعني پر از يه عالمه افراد هنرمند و در نتيجه يه عالمه افراد خاموش در انتظار بستن دستبند هاي سبز.از خيلي وقت مي دونستم كه اينجا حرف زدن مي تونه كلي صندوقه مير حسين پر كردن باشه. اينو خيلي خوب مي دونستم.ولي روي حرف زدنشو نداشتم.تازشم نمي دونستم كه با چه جور جواب هايي رو در رو شم.

يه ربع به كلاسم مونده بود.بايد منتظر بچه هاي گروه مي شديم.تتوي اين مدت به صبورا زنگ ردمو بهش گفتم:روم نمي شه صبورا.آخه چه جوري بحثشو پيش بكشم.نمي تونم.

كلي بهم اميد داد كه تو مي توني و اين حرفا.ولي من ديگه بي خيال شده بودم.رفتم كه براي ماهه جديد ثبت نام كنم كه خانم # يه نگاه به دستبند سبزم كرد و گفت:تو هم دستبند سبز دستت مي كني؟

_ديگه طرفدار مير حسينيم ديگه!!

_ديشب همه ريخته بودن اين جا هي مير حسين مير حسين مي كردند.من برادرم دندونش درد مي كرد اومده بوديم دنباله يه درمانگاه همه ي اينا دور و برمون را گرفته بودن.

از اينكه فرصت طلايي همين طوري خيلي راحت بدست اومده بود بد جوري ذوق زده شده بودم.نمي دونستم چي كار كنم كه هم بهترين استفاده رو ازش كرده باشم و هم از دست نداده باشمش.بدون معطلي گفتم:

خانم#شما اين دوره راي مي ديد؟

_راستش من اصلا از اين كارا خوشم نمي ياد و دلم نمي خواد كه برم توش.اصلا شناخت خوبي هم ندارم!!

_از چي بدتون مي ياد آخه؟

_دلم نمي خواد وارد اين چيزا بشم همشون عين همند مگه نه؟

_نمي دونستم چي بگم!!راستش از اين منطقش بدم اومد.خودم خوب مي دونستم كه محدوده ي اختيارات يك رييس جمهور خيلي كمه و خيلي كم اين تفاوتا معلوم مي شه.ولي اين اختيار منه كه يه رييس جمهوري داشته باشم كه اگر كمكي به ما نمي كنه وضع رو خراب تر نكنه!!اگه يه عالمه آدم تو سر تاسر دنيا اونو مي بينن نگن كه اين رييس جمهورشون باشه واي به حاله مردمشون.حداقل يه ظاهر خوب داشته باشه.اين كوچك ترين توقعه.خانم # منو با اين جمله كه هم سن شما بودم هم از اين كارا خيلي خوشم مي يومد منو چن دقيقه با اين افكارا تنها گذاشت وقتي برگشت گفت:من يه بار جو گير شدم اومدم به خاتمي راي دادم.اون موقع دانشجو بودم.اونم خيلي وعده و وعيد داد ولي هيش كدومشون رااجرا نكرد.

منم با اين جمله كه محدوده ي اختياراتش كم بود و نمي تونس كاري كنه راضيش كردم.دلم مي خواست بهش جواب بدم كه اون موقع كه شما هم سن من بوديد براتون اين كار جذاب بوده ولي الآن يه سري آدم دوستاي ما رو تشكيل مي دن كه ما رو دارن به خاطر دستبند سبزامون كلي مسخره مي كنن.چه برسه به فعاليت كردن و جو گير شدن.ولي هيچي بهش نگفتم به مراحل بعدي روشن كردنش ادامه دادم.

خب ولي شما راي بديد.نگيد كه چه فرقي داره.مي دونم كه خوب مي دونيد كه چه 4 ساليو ما گذرونديم.براي رهايي از 4سال بعدي چاره اي نداريم.براتون مهم نباشه كه ميرحسين چه جور آدميه.مهم باشه كه يه پله.براي فراري از دست.....

كم كم داش كوتاه مي يومد گفت:آره مي دونم درسته اين 4سال واقعا عجيب مزخرف بود.بهت كاملا حق ميدم.

از روش تبليغم خوشم نيومد.از اين كه براي روشن كردنش از شخصيت احمدي نژاد به جاي شخصيت مير حسين استفاده كردم بدم اومد.ولي خوش حالي روشن كردن اين جور آدما خيلي به هر چي مي ارزه.

خانم#نقاشه!!گفت كه:شنيدم كه مير حسينو زنش نقاشي مي كنن.ولي مدرن مي كشن.شايد اين يه راهي باشه كه به هنرمندا كمك شه!!شايد!!!!

_بله.كلي هر دوشون هنرمندن.من اطمينان داشته باشم كه راي مي ديد؟

_ولي هيش كدوم از همكاراي ما راي نمي دنا!!يه راي من چه فايده اي داره؟؟

آخرين ربان موندمو از كيفم دراووردم و رفتم كنار ميزش.گفتم:من براي همه روبان مي بندم كه مطمين بشم كه راي مي دن هفته ي ديگه مي يام دستتون باشه ها....دور دستش پيچيدم و با يه لبخندي كه نمي تونستم جمعش كنم به جام برگشتم.خانم # پيش همكاراش رفتو گفت:ببينيد مديحه منو اغفال كرده!!!

اونا هم خنديدندو ما تو اتاق رفتيم كه كارو شروع كنيم.استادم به محض اينكه منو ديد ازم پرسيد كه شما موسوييد؟

_بله من مير حسينيم.

يه آمار دو دقيقه اي گرفتو فهميد كه همه بايد هفته ي ديگه يه روبان از من بگيرن.اونم يه ربان سبز.يه ربان مير حسيني.يه نماد.يه نشانه.يه ما هم هستيما......

آخر كار از استادم پرسيدم:شما راي ميديد به آقاي موسوي؟

_راستش من بين كانديداهاي اصلاح طلبا مرددم.شناخته دقيقي ندارم.

_خوب معلومه كه مير حسين بهتره.شك نكنيد.براتون هفته ي ديگه يه روبان بيارم؟

يه لبخندي زد.ولي هيچ پاسخي نداد.دوباره تكرار كردم:بيارم ديگه؟شك نكنيد!!

دوباره يه لبخندي زد و گفت:باشه خوب بياريد!!!!

نمي دونم گذاشتن يه پست كافيه؟نمي دونم واقعا نمي دونم بيست تا روبان تموم كردنم  يعني چي؟اينا براي خوش حالي كافيه؟؟؟نمي دونم چي كار كنم؟چه حركتي مي تونه خوش حالي منو ابراز كنه؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:59  توسط مديحه  | 

يه دستش تلفن است و يه گوشش به حرفاي خواهرش و يه گوشش به مزه پروندناي وسط حرفي منه!!!

پايه ي ثابت حرفاشون انتخابات و به تازگي تبليغات 14 ساله اي ماست.براش جالبه.نه فقط براي خودش براي همه ي دور اطرافيانم كه مي بينن ما چه قدر بين يه عالمه آدماي خاموش سوخته ي ته ديگ شده(اصطلاح از يكي از ياران انتخاباتي بزرگسال ما)روشن و سوزانيم.اونقدر كه تا يه كم حرف مي زنيم نورمون همه رو مي گيره!!!

هيچ كي نمي گه به شما اين كارا وسط امتحان نهاييتون نيمده بريد درستونو بخوانيد.يا حتي كسي نمي گه ايول به شما ها.ولي ما خودمون خوب ايول ها و چوگير گفتناي ته دلي همه رو مي شنويم.

پيش خودم  ازم تعريف نمي كنه.جلومم كه با يكي حرف مي زنه هيچي نمي گه!! اين عادتشه!!!ولي اين دفعه يه جور ديگه شده بود انگار كه اون ايوله تو دلش جا نگرفته بودو يه جمله ي تاريخي گفت.

خيلي بي مقدمه در مورد جنگ حرف مي زدن كه گفت:اينا اگر زمان جنگ بودند نمي تونستيم نگرشون داريم.مي رفتن تا آخر خط كه شهيد شن.الآنش كه هيچ نيازي به شهيد شدن نيست دارن خودشونو مي كشن.

نمي دونم چرا يه جمله ي كوچيك اومد اين وسط بين يه عالمه پستاي جدي جدي.ولي واقعا روم تاثير گذاشت. (ببخشيد كه براي يه جمله كوچيك(ولي خيلي تاريخي)يه پستو فرستادم.نمي تونستم نگم و تو خودم نگرش دارم اصلا نمي شد)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:16  توسط مديحه  | 

-کجا داری می ری؟

-(با ذوق)ستاد میر حسین!

-(گردنش رو کمی عقب می کشه،چشماش گرد می شن)که بری اون جا چی کار کنی؟!!!!!!!

-میخوام برم ببینم میتونم فعالیتی بکنم یا نه؟!

-...آهان. (با خودش مطمـــءنه که رفتنم بی فایدست،اینو از چشماش می خونم)

                                             ***
توی آژانس مدیحه منتظرم بود.به دستاش نگاه کردم.خالی بودن.پس دستبند سبزش کجاست؟نیاورده بود.دستبند من خیلی دراز بود.از راننده پرسیدم:"قیچی دارین؟"

                                             ***

-وای چه باحال!این جا همه ی ماشین ها به آنتن هاشون دستبند سبز وصل کردن.(تا حالا فکر نکرده بودم آنتن میتونه دست ماشین و یه پایه ی پرچم باشه!!)

-آره،منم وصل کردم.منتها آنتن ماشینم خرابه،بالا نمیره!

-شنیدین رنگ ستاد احمدی نژاد قرمزه؟این که خیلی بده! مثل شمر و امام حسین(ع) میشه!!!!(این جمله باعث شد وقتی به در ستاد میرسیم همه در حال خنده باشیم.)

از کلی پله میریم بالا.یکی یکی طبقه ها رو رد میکنیم.همه جا پوستر میرحسینه.اکثر افراد مشغول به کار جوونن.سرشون خیلی شلوغه.1 روزه که تبلیغات شروع شده.بالاخره به طبقه ی مورد نظر میرسیم و وارد یکی از اتاق ها میشیم.خاله ی مدیحه می پرسن:"این بچه ها هنوز به سن رای نرسیدن.ولی دلشون می خواد یه فعالیتی یا کمکی که از دستشون بر میاد انجام بدن..."مشغول پر کردن 2 تا فرم همکاری می شیم.جای "نام دانشگاه" و "میزان تحصیلات" و "نحوه ی همکاری" خالی می مونه.آخه ما هنوز سیکل هم نگرفتیم(!). از طرفی،به جز این وبلاگ چه همکاری رسمی دیگه ای میتونیم انجام بدیم؟کاش مسؤولان این ستاد ها یه ذره بیشتر به افراد 14 ساله توجه می کردن!!یه خانمی میگه اگه میخواین میتونین برین طبقه ی بالا به دانش جوهایی که دارن دست بند درست میکنن،کمک کنین.

                                              ***

موقع دسته کردن دست بندها ساکت بودم و به صحبت های دانش جوها گوش می دادم.به خودم اومدم و دیدم تو ستاد میرحسین ام.دارم پا به پای دانشجوها فعالیت می کنم.14 سالمه.زیر سن رای ام و ...

                                              ***

نمی دونم 2 ماه پیش فکر می کردم 2 ماه دیگه اینجا باشم؟معلومه که فکر نمی کردم!!نه خودم فکرشو میکردم،نه هیچ فرد دیگه ای...شک ندارم اگه شما یقین داشته باشین که به همین سادگی می شه یه یاری سبز رسوند و همین یه یاری سبز خیلی کوچولو تبدیل به یه گام بزرگ سبز تر می شه،همین الآن،درست همین الآن برای یاری رسوندن بلند می شدین.هنوز وقت هست،دست بند ها منتظرن...

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:9  توسط صبورا  | 

ديگه قضيه كم كم داشت جدي مي شد.اولاش كه با خالم  تلفني صحبت مي كردم،شور انتخاباتي شديدي توش مي ديدم و  دلم مي خواست همون لحظه برم چند تا برگرو پخش كنم.يا يه قدم سبز بردارم!!ولي تا تلفن رو قطع مي كردم اون شوره هم مي رفت و من مات و مبهوت به درسو زندگيم مي رسيدم.ولي چند بار بهم گفته بود كه "مدي تو بايد راي روشن كني!!بايد!!"

خوب همه مي دونن كه يه بچه ي 14 ساله اونقدر كوچولو هست كه نتونه به دو تا بزرگتر بگه بيايد راي بديد.خودمم خوب مي دونستم كه تا دو نفر منو ببينن ديگه مجال حرف زدن بهم نمي دن،چه برسه به اين كه بخوان گوش كنن يا مسخره نكنن و در آخرم روشن بشن!!هم من اينو خيلي خوب مي دونستم و هو صبورا.ولي نمي دونم چي شد كه يه دفعه اي يه اعتماد به نفس قوي انتخاباتي وجود منو صبورا رو گرفت.

دور هم نشسته بوديم و ما به بهانه ي اين كه اگه بچه ها رو راضي كنيم شايدم مامان باباهاي خاموششونم روشن بشن خيلي يه هويي از انتخابات و جو خونه هامون توي اين روزا حرف زديم.بعدش ديديم كه براي بچه ها جذابه رفتيم سر اون اصل مطلبه كه خيلي مهمه!!

از احتمال ها و حدس ها و تحليل هاي مامان باباهامون گفتيم كه يه دفعه % پريد وسط:

اصلا اين مير حسين كي هستش؟چرا اينقدر بهش گير دادين كه خوبه؟چي داره؟

% يه شخصيت پنهان تقريبا فمنيست داره.هيچ وقت بروزش نمي ده.ولي وقتي كه بهش گوشزد مي شه كه مثلا ديه ي زن نصفه مرده و زن بدون اجازه ي شوهرش نمي تونه از كشور خارج شه و خلاصه از اين حرفا من رگ غيرتش رو كاملا مي بينم كه زده بيرون.يه دفعه از جاش پا مي شه و فوشو مي كشه.به كي مي كشه معلوم نيس.

استفاده از شخصيت افراد براي تبليغ بزرگترين كمكه!براش از زهرا رهنورد گفتم.از اينكه يه زن خيلي حسابيه!! صبورا از اين كه قراره توي كابينه از زن ها هم استفاده شه گفت.راستش اطلاعاتمونم خيلي كم بود.خيلي....

قيافه ي % نشون مي داد كه داره كم كم از اين فرد خوشش مي ياد.ولي به قول خودش مامانش با اين حرفا راضي بشو نيس كه نيس.(اين يه تبليغ نا موفق بود كه ولي من هنوز دارم بهش فكرمي كنم و ول كنش هم نيستم و اميدوارم بتونم روشن كنم)

@ يه شخصيت بي محتوايي داره.يعني خودشم دقيقا نمي دونه كه كيه؟نمي دونه كه اگه من صد تا خصوصيت مير حسين بگم كدومش به درد اين مي خوره!!ولي من خيلي باحال رگ ميرحسينيشو پيدا كردم. ! از حجاب و دولت و ايران و خلاصه از همه چيزي كه دور برشن بدش مي ياد(شك نكنيد كه اين طرز فكر خانوادشن نه خودش)

@ شما اين دوره راي ميديد؟

_نه بابا ما هيش وقت راي نميديم مگه بيكاريم پاشيم راي بديم؟

_از كانديدا هاي جديد چيزي شنيدي؟مي دوني كيا وسط ميدونن؟

_احمدي نژادشو فقط مي دونم.واي تو رو خدا مامانم مي گه اگه اين دوره بعد بياد چي كار كنيم.اون گند زده به همه چي رفته!!مامانم مي گه مي بيني چه قدر همه چي گرون شده؟

_خوب بذار من با يه كانديداي باحال آشنات كنم.اسمش ميرحسين موسويه.خيلي وقت بود كه خبري ازش نبوده.طبيعيه كه نديده باشيش.

_خوب چي كار مي كنه؟حالا خوب هستش يا نه؟يا مثه اون احمدي نژاد....است؟

_برو بابا چي مي گي؟هر كسي كه بياد مثه اون نيست.اينو شك نداشته باش كه احمدي نژاد خيلي تكه و شبيهش نمي تونه كسي بياد.مير حسين يه آدمه خيلي باحاله يه كي كه از طرحاش اينه كه گشت ارشادو بردارن.

برق تمام چشاشو گرفت انگار دقيقا زده بودم وسط هدف.دقيقا.گفت:واقعا مي گي؟خوب پس من حتما به مامانم مي گم ولي شايد قبول نكنه.مامانم مي گه به ما چه كي رييس جمهور مي شه؟هر كاري مي كنن برا خودشون.ولي اين خيلي باحاله.

صبورا كه چند دقيقه اي فقط به تبليغات من گوش مي داد اومد وسط وگفت:شما كه خيلي از احمدي نژاد بدتون مي ياد و چشم ديدنشو براي 4 سال بعدي نداريد چرا راي نمي ديد؟مي دوني راي ندادن كنار كشيدن نيست.هيش كي نمي فهمه كه شما ها خودتونو كنار كشيدين كه همه مي فهمن كه كي سر كار اومده؟كي رييس جمهر شده.به مامانت بگو خوب روش فكر كنه.گشت ارشادم حتما بهش بگو.

آخر ساعت @ اومد پيشمو گفت:اسمش چي بود؟مير حسيني؟

_مير حسين موسوي.يه جا بنويس يادت نره!!

اون روزو همش فكر كردم كه چه قدر بچه هاي پدر مادر خاموش دار روشن كردن سخته!ولي مثه هميشه اميد وار بودم.خيلي هم اميدوار بودم.اين مورد % از مورد ؟ اميدوارانه تر بود.

فرادي اون روز تا @ رو ديدم گفتم چي شد گفتي؟پرسيدي؟

_آره بابا.مامانم مي گه"من توي عمرم يه بار راي دادم اونم وقتي خميني مي خواست بياد بود."(اين نقل قول عين چيزيه كه @ گفت من عين حرفاي اونو مي گم دوس نداشتم تغيير توش ايجاد كنم.خواستم شرح تبليغمون كلمه اي اين ور اون ور تر نباشه)اونم حالاش پشيمون شده!!من خيلي اصرار كردم و هي گشت ارشاد گشت ارشاد كردم تا راضي شه آخرشم گفت"بايد فكر كنم"

دومين مورد تبليغي من و صبورا كمي اميد وار كننده تر از قبليش بود.با اينكه بيان خودمون رو اصلا تاثير گذار نمي ديديم ولي حرف ميزديم.با زرنگي و دو تا اطلاعاتي كه داشتيم انتظار روشن كردن رو داشتيم.حالاشم داريم و حالا حالا هم كم نمي ياريم.به هم و به همه قول مي ديم كه با همين قدرت بيان ضعيف و شل و ول و با همين محدود اطلاعات(كه داره كم كم زياد مي شه)كلي آدم رو دستبند سبز به دست كنيم!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:23  توسط مديحه  | 

قراره از اين به بعد شرح تبليغات 14 ساله ايمون قسمتي از پست هاي اين وبلاگ بشه.برا همين چون كه دور از اخلاقه كه اسم اونايي رو كه دارم روشن مي كنيم رو بياريم و هر چي مي خوايم بهشون بگيم.خواستيم از يه سري نماد استفاده كنيم.اگه يه وقت با اين نماد ها رو به رو شديد بدونيد كه اينا آدمن.:

@،#،$،%،&،!،؟،و....
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:22  توسط مديحه  |